گمنام
لبیک یا خامنه ای

بزرگ مردتاریخ

جستجو
هم سنگری ها

حرم فلش - کد وبلاگ - طراحی

موضوع: خاطراتی از شهدا -
ناهار اشرافی داشتیم ؛ ماست.

سفره را انداخته و نینداخته، دکتر رسید.

دعوتش کردیم بماند. دست هاش را شست و نشست سر همان سفره.

یکی می پرسید

"این وزیر دفاع که گفتن قراره بیاد سرکشی، چی شد پس؟"




نوشته شده در جمعه 27 تیر 1393 توسط دکتر جنگ نرم
موضوع: خاطراتی از شهدا -
داشتیم می رفتیم جایی که پیچیدم توی خیابون یه طرفه

زد روی پام و گفت: داری گناه می کنی ها!

توی جمهوری اسلامی این کار خلاف قانونه

قانون هم که رعایت نکنی گناه کردی

عین اینکه نمازت قضا بشه

هیچ فرقی نداره!!!

خاطره ای از زندگی شهید دکتر محمد علی رهنمون

منبع: " کتاب یادگاران " شهید رهنمون " صفحه ۳۸




نوشته شده در جمعه 27 تیر 1393 توسط دکتر جنگ نرم
موضوع: خاطراتی از شهدا -
خانم غاده چمران بعد از شهادت شهید چمران خواب او را می بینند

و این گونه تعریف می کنند:"مصطفی" در صندلی چرخ داری نشسته بود و نمی توانست راه برود دویدم

و پرسیدم :مصطفی چرا این طور شدی؟

گفت:شما چرا گذاشتید من به این روز برسم،چرا سکوت کردید؟

پرسیدم :مگر چه شده؟،گفت:برای من مجسمه ساخته اند

نگذار این کار را بکنند برو آن را بشکن.




نوشته شده در جمعه 27 تیر 1393 توسط دکتر جنگ نرم
موضوع: خاطراتی از شهدا -
از همه زودتر می یومد جلسه

تا بقیه برسند دو رکعت نماز می خوند

یکبار بعد از جلسه کشیدمش کنار و پرسیدم :

نماز قضا می خونی؟

گفت: نه!نماز می خونم که جلسه به یه جایی برسه

همینطور حرف روی حرف تلنبار نشه

خاطره ای از زندگی سردار شهید مهدی زین الدین




نوشته شده در دوشنبه 23 تیر 1393 توسط دکتر جنگ نرم
موضوع: خاطراتی از شهدا -
سید مرتضی

آرمانخواهی انسان مستلزم صبر بر رنجهاست پس برادر خوبم،

برای جانبازی در راه آرمانها یاد بگیر که در این سیاره ی رنج صبورترین انسانها باشی.




نوشته شده در چهارشنبه 21 خرداد 1393 توسط دکتر جنگ نرم
موضوع: خاطراتی از شهدا -
✔نصف شب از شناسایے برگشتـﮧ بود

وقتےمے بیند بچـﮧ ها توے چادر خوابیدند،

هماטּ جا بیروטּ چادر مے خوابد✦

بسیجے آمده بود نگهباטּ بعدے را بیدار کند، مے بیند بیروטּ چادر کسے خوابیده است.

با قنداق اسلحـﮧ بـﮧ پهلویش مے زند و بلندش مے کند و مے گوید:

(پاشو، نوبت پست شماست.) ✦

اقا مهدے هم بلند مے شود، اسلحـﮧ را مے گیرد و مے رود سر پست

و تا صبح نگهبانے مے دهد! ✦

صبح زود، نگهباטּ بـﮧ آטּ بسیجے مے گوید:

(چرا دیشب مـטּ رو بیدار نکردے؟!)

وقتے بـﮧ محل نگهبانے مے روند، مے بینند فرمانده لشگر دارد نگهبانے مے دهد✖

【شهیـ❀ـد مهدے زیـטּ الدیـטּ】




نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند 1392 توسط دکتر جنگ نرم
موضوع: خاطراتی از شهدا -


نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند 1392 توسط دکتر جنگ نرم
موضوع: خاطراتی از شهدا -
تو گردان شایعه شد

ـ نماز نمی خونه


گفتن :

«تو که رفیق اونی، بهش تذکر بده»


باور نکردم و گفتم :

«لابد می خواد ریا نشه، پنهانی می خونه»

وقتی دو نفری توی سنگر کمین جزیره ی مجنون، بیست و چهار ساعت نگهبان شدیم

با چشم خودم دیدم که نماز نمی خواند! توی سنگر کمین، در کمینش بودم

تا سرحرف را باز کنم

ـ تو که برای خدا می جنگی، حیف نیس نماز نخونی…

لبخندی زد و گفت :

«یادم می دی نماز خوندن رو»

ـ بلد نیسی ؟

ـ نه، تا حالا نخوندم

همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی شصت دشمن، تا جایی

که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم

توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند.

دو نفر نگهبان بعد با قایق پارویی که آمدند و جای ما را گرفتند.

سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم

هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره شصت توی آب هور خورد

 و پارو از دستش افتاد آرام که کف قایق خواباندمش، لبخند کم رنگی زد.

با انگشت روی سینه اش صلیب کشید و چشمش به آسمان یکی شد . . .




نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن 1392 توسط دکتر جنگ نرم
(تعداد کل صفحات:28)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

امام خامنه ای

درباره سایت
نویسندگان
آمار سایت
Blog Skin
تمام حقوق معنوی این سایت متعلق به امام زمان(عج) می باشد
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic